از رنجی که می بریم

هفته پیش (درست چند روز مونده به روز دانشجو)، بحث جالبی توی خونه ما و بین من و عموم در گرفته بود. فکر کنم صحبت از اونجایی شروع شد که عموم راجع به تغییر ساختار دانشگاهمون از لحاظ مدیریتی، و اینکه کاملا افتاده دست کسانی که نباید می افتاد، شروع به صحبت کرد…

الغرض، جان کلامش این بود که دانشجوهای فعلی (و کلا نسل فعلی) نسبت به اتفاقات دوروبرشون خیلی بی تفاوت هستند. و از اونجا ببعد من شدم نماینده نسل فعلی، و بر خلاف همیشه که من و عموم توی یه تیم بودیم و صحبتهای همدیگه رو تایید میکردیم، ایندفعه روبروی همدیگه قرار گرفتیم. سرتون رو درد نمیارم، بعضی حرفاش عین حقیقت بود و توجیهات من هم هیچ خدشه ای به حرفای اون وارد نمیکرد. پیش خودم فکر میکردم که درسته که راست میگه، ولی “این وسط همه تقصیرات هم گردن ما نیست …” ما فقط داریم با میراث نسلهای قبلی زندگی می کنیم، بدون اینکه خودمون دخالتی داشته باشیم.

اما وقتی به دور و بر خودم هم که نگاه میکردم، میدیم پر بیراه نمیگه. یه جورایی داشت عین واقعیت رو میگفت، از اینکه جوانهای امروز از اوضاع کشورشون بیش از حد بی اطلاع هستند، از اینکه بی تفاوت هستند، و از اینکه ..

مشکل من هم دقیقا این بود که بدون اشاره به “دلایل”، فقط داشت “نتایج” رو بیان میکرد. هر چند که ذکر بعضی از همون ”دلایل” توسط من، و تایید اونها توسط عموم، باز هم منو راضی نکرد. بنظر خودم جنگ مغلوبه بود، برنده واقعی اون بود. اون و هم نسلان خودش که همیشه وقتی از دوران جوانیشون صحبت میکنند، چشماشون برقی میزنه که حتی من رو هم به شوق میاره، چه برسه به خودشون. برقی که شک دارم نسل بعدی اون رو توی چشمان ما بتونن ببینند…

آخرین توجیهی که اون روز آوردم، برای خودم هم قابل توجه بود: گفتم که نمیخوام خودم، اطرافیانم و دوستانم رو با در جریان قرار دادن مسایلی که هیچ کمکی به حلشون نمیتونیم بکنیم، تحت استرس قرار بدم. مگه چند بار قراره زندگی کنیم که حالا یه دفعش رو هم نگران این باشیم که فلان عوضی چه بلایی داره سره مملکت میاره، و یا اینکه چرا توی مسابقات دوحه گفته شده “جمهوری عربی ایران”، و هیچ کسی هم اعتراض نکرده. من که اعصاب خودم و دوستام رو از سرراه نیاوردم. پس بهتره بگم بخش تحتانی همشون نااستوار و بریم پی عشق و حال خودمون، تازه اگه مجالی داشته باشیم…

یک پاسخ

  1. really great post pal!

يك پاسخ برايش بگذاريد